هنر عشق ورزیدن
نویسنده : اریک فروم
مترجم : پوری سلطانی
انتشارات مروارید
فهرست مطالب:
- آیا عشق ورزیدن هنر است ؟
- نظریه ی عشق
- عشق و انحطاط آن در جامعه ی معاصر غرب
- تمرین عشق
- سخنی درباره ی نویسنده
این کتاب ، برخلاف ظاهر نام آن کتابی نیست که چند راهکارعملی برای عشق ورزیدن ارائه دهد بلکه موضوع بحث آن ، فلسفه ی وجودی عشق ، انواع عشق ها و ارتباط آن ها باهم ، چگونگی به تکامل رسیدن انسان با عشق ، تفکرات اشتباهی که در باره ی عشق وجود دارد و ... می باشد .
کتاب مورد بحث یکی از کتاب های بسیار معروف چه در ایران و چه در اکثر کشورهای دنیا بوده و به بیشتر زبان های دنیا نیز ترجمه شده . این اثر به حدی بر طرز فکر من تاثیر گذاشته که پیشنهاد می کنم حتما چندین بار آن را مطالعه نمایید و هر بار به دقت بر نظریات موجود درآن تمرکز کنید . این احتمال وجود دارد که برخی از دیدگاه های آن را نپسندید و یا به نظرتان عجیب بیایند ، ولی به شما اطمینان کامل می دهم که نویسنده ی آن شخصی فوق العاده معروف در زمینه ی فلسفه و روانشناسی بوده و دیدگاه های مطرح شده در کتاب نیز دارای تحلیل های بسیار قوی می باشند که - به خاطر تالیف ساده ی کتاب برای عموم - از آوردن آن ها در کتاب خودداری شده است .
دراین کتاب نشان داده خواهد شد که عشق احساسی نیست که هرکس ، صرف نظر از مرحله بلوغ خود ، بتواند به آسانی بدان گرفتار شود. این کتاب میخواهد خواننده را متقاعد سازد که تمام کوششهای او برای عشق ورزیدن محکوم به شکست است ، مگرآنکه خود او با جد تمام برای تکامل تمامی شخصیت خویش بکوشد، تا آنجا که به جهت بینی سازندهای دست یابد .
جملاتی از کتاب "هنر عشق ورزیدن" :
( صفحه 120 ) عدم تكامل عشقي : " اكنون يكي از انواع متداول عشق نوروتيك را بررسي ميكنيم كه در مرداني ديده ميشود كه از نظر تكامل عاطفي هنوز در قيد بستگيهاي كودكانه به مادر خود ماندهاند. ... . اين مردان غالبا بسيار مهربان و دلپذيرند، ولي رابطه آنها با معشوق ... سطحي و عاري از مسئوليت است. هدف آنان اين است كه معشوق باشند نه عاشق. در اينگونه مردان معمولا نوعي تمايلات بيهوده بزرگي و جلال وجود دارد ... . اما بعد از مدتي كه زن ديگر طبق انتظارات عجيب و غريب آنها رفتار نميكند تعارضات و آزردگيهاي بسيار در آنان بوجود ميآيد. ... . اين مردان اغلب رفتار محبتآميز خود و علاقه به خرسند كردن ديگران را با عشق اصيل اشتباه ميكنند و به اين نتيجه ميرسند كه با آنها ظالمانه رفتار شده است. آنان خود را بهترين عاشق ميدانند و به تلخي از ناسپاسي معشوقهاي خود گله ميكنند."
( صفحه 153 ) : " ايمان ناخردمندانه ، حقيقت پنداشتن چيزي است ، فقط به خاطر اينكه قدرتي آن را توصيه كرده است يا اكثريت قبولش دارند؛ ايمان خردمندانه از اعتقادي مستقل سرچشمه ميگيرد كه بر پايه تفكر و مشاهده ثمر بخش استوار است، ولو آنكه مغاير عقيده اكثريت باشد. ... . ايمان داشتن به ديگري يعني اعتقاد به پايداري و تغيير ناپذيري رويههاي اساسي وي و به بنياد شخصيت و عشق او."
( صفحه 41 ) : " اگر جزء سوم عشق يعني احترام وجود نداشته باشد، احساس مسئوليت به آساني به سلطهجويي و ميل به تملك ديگري سقوط ميكند. منظور از احترام ، ترس و وحشت نيست. بلكه توانايي درك طرف، آنچنان كه وي هست و آگاهي از فرديت بههمتاي اوست. احترام يعني علاقه به اين مطلب كه ديگري آن طور كه هست، بايد رشد كند و شكوفا شود. ... . من ميخواهم معشوقم براي خودش و در راه خودش پرورش يابد و شكوفا شود، نه براي پاسداري من. اگر من شخص ديگري را دوست دارم، با او آنچنان كه هست، نه مانند چيزي براي استفاده خودم يا آنچه احتياجات من طلب ميكند ، احساس وحدت ميكنم."
( صفحه 74 ) : "عاشق بودن تنها يك احساس شديد نيست، بلكه تصميم است، قضاوت است، قول است. اگر عشق فقط يك احساس بود، ديگر پايداري در اين قول كه همديگر را تا ابد دوست خواهيم داشت، مفهوم پيدا نميكرد. احساس ميآيد و ممكن است خود به خود زايل شود."
( صفحه 78 ) : "هميشه در همه كساني كه قادرند ديگران را دوست بدارند، نوعي عشق به خود نيز وجود دارد."
( صفحه 129 ) : "حصول عشق واقعي فقط در زماني امكان دارد كه دو نفر از كانون هستي خود با هم گفت و شنود كنند، يعني هريك بتواند خود را در كانون هستي ديگري درك و تجربه كند. ... . عشقي كه بدينگونه درك شود، مبارزهاي دائمي است. ركود نيست بلكه حركت است، رشد است و با هم كاركردن است. حتي اگر بين دو طرف هماهنگي يا تعارض، غم يا شادي وجود داشته باشد، اين امر در برابر اين حقيقيت اساسي ، كه دو طرف در كانون هستي خود يكديگر را درك ميكنند و بدون گريختن از خود، احساس وصول و وحدت ميكنند، در درجه دوم اهميت قرار دارد. فقط يك چيز عشق را اثبات ميكند: عمق ارتباط ، سرزندگي و نشاط هر دو طرف . اين ميوهاي است كه عشق با آن شناخته ميشود."
( صفحه 129 ): " بعضي از مردم گرفتار اين پندارند كه عشق لزوما به معني نبودن تصادم و تعارض در زندگي است. ... . آنان چنين استدلال ميكنند كه كشمكشهاي ايشان چيزي جز برخوردهاي مخرب و زيان آور نيست و براي هيچ يك از دو طرف خيري ندارد. ... . اختلافات جزئي و سطحي غالبا داراي كيفيتي هستند كه ظاهرا نيازي به حل و رفع ندارند. تعارضات و اختلافات واقعي دو شخص، كه وسيله نهفتن چهره واقعي آنان يا قياس به نفس نيستند، در عمق واقعيت دروني طرفين درك و تجربه ميشوند و بر خلاف تعارضات ديگر، مخرب و زيان آور محسوب نميشوند. اينگونه اختلافات سرانجام از پرده بيرون ميافتند و با نوعي صافی كردن روابط دو طرف، بدان دانش و نيروي بيشتري ميبخشند."
( صفحه 92 ) : "انسان واقعا متدين، اگر پيرو اساس عقيده يكتا پرستي باشد، هرگز براي چيزي دعا نميكند و از خدا انتظار چيزي ندارد. عشق او به خدا مانند مهر كودك به پدر يا مادرش نيست. او اين فروتني را بدست آورده است كه به نقايص خود پي ببرد، تا آن درجه كه ميیابد چيزي درباره خدا نميداند."
( صفحه 126 ) : " مرد و زني كه در مناسباتشان قادر نبودهاند پرده جدائي را از ميانه خود بردارند و به فراسوي آن نفوذ كنند، از ديدن عشق بدفرجام يا خوشفرجام زوجي كه روي پرده (سينما) هنرنمايي ميكنند، اشك ميريزند.
( صفحه 128 ) : "براي گريز از مشكلات زندگي خود به مشكل داشتن فرزند پناه ميبرند. هنگامي كه انسان احساس ميكند قادر نبوده است كه مفهومي براي زندگي خودش بسازد، سعي ميكند اين خلاء را با بچهدار شدن پركند."
"هنر عشق ورزيدن، اثر اريك فروم، ترجمه پوري سلطاني، انتشارات مرواريد، چاپ 23، 1384.
خرید اینترنتی این کتاب: فروشگاه 1

