يكي از اساسي ترين توهمات آدمي، اين است كه گمان مي كند عشق را مي شناسد ؛
به همين سبب از تجربه ي عشق عاجز است . هر كسي مي پندارد كه مي داند عشق چيست ؛ بنابراين، نيازي به تجربه ي آن احساس نمي كند. به همين دليل عشق با دنياي ما قهر كرده است . ما با عاشقاني روبرو هستیم كه از عشق تهي اند .
والدين تظاهر مي كنند كه فرزندانشان را دوست دارند، شوهران تظاهر مي كنند، همسران تظاهر مي كنند ، تظاهر و تظاهر . البته هيچ كس به عمد اين كار را نمي كند . بسياري از آنها نمي دانند كه چنين مي كنند . اي كاش از همان ابتدا آدم ها مي آموختند كه عشق برترين هنر زندگيست ،
به جادو مي ماند و معجزه مي كند!
اي كاش مي آموختند كه عشق را بايد كشف كرد، بايد براي كشف آن زحمت كشيد، بايد به ژرفاي آن رفت و شيوه هاي آن را آموخت!
عشق، هنر است .
عشق ورزيدن امكاني بالقوه در همگان است ؛
باید منتظر روزي بود که همگان به بلنداي بلند عشق صعود كنند . تنها در چنان روزي است كه انسانيت حقيقي زاده خواهد شد .

